
صاعقه استعداد
مجله مقام موسیقایی (شماره 25)
«موسيقيِ» ميرزاده يا به عبارت روشنتر: دنياي ملوديها و تنظيمهايي كه آفريدة ذوق و خلاقيت نيرومند زندهياد مجتبي ميرزاده است، براي آنهايي كه گوششان با انواع ساختههاي باكلام و بيكلام آشناست، براي آنها كه دلباخته ملوديهاي شيرين و دلفريب هستند و از تنظيمهاي اركستريِ پر شور و حال لذت ميبرند، خيلي آشناتر است تا نام و تصوير و گفتههاي او كه در مدت چهل سال، آنها را ساخت و اجرا كرد. مجتبي ميرزاده در دهه آخر رژيم گذشته، موسيقيداني بود در اوج اشتهار و در آن زمان هم، بدون اينكه چهرهاي «رسانهاي» و تبليغاتي باشد، محبوب و «پرفروش» و واقعاً طرف توجه بود. موسيقيداني چند وجهي با تواناييهاي گوناگون كه سه ساز (ويولن، كمانچه و سهتار) را با چيرگي فوقالعادهاي مينواخت و به گفته صاحبنظران، در سازهاي آرشهاي، صاحب لحن و بيان ويژه بود. نغمهپردازي توانا و شايد بينظير، كه به قول آهنگساز و آموزگار خبرهاي چون كامبيز روشنروان: «مثل آب روان، ملوديهاي زيبا و متنوع خلق ميكرد و اگر تربيت آكادميك مستحكمي داشت، در حد يك شاهكار بود». تنظيمهاي اركستري او نيز هواخواهان فراواني داشت و تا آخرين روز عمرش هم مثل چهل سال پيش، سفارشهاي فراوان از سوي افراد مختلف به سوي او روانه ميشد (البته غير از موسيقي فيلم، كه گويا ميرزاده در پانزده سال اخير ديگر فعاليتي در اين زمينه نداشت، زيرا معيارها دگرگون شده بودند). معلم نبود و حوصله معلمي نداشت، اما موسيقيدانان جواني كه همراه و همكار او ميشدند، از بودن با او فراوانتر از حضور در هر آموزشگاه يا دانشگاهي، ميآموختند.
صاحب آن منظومه كمنظير از تواناييها و خلاقيتهاي انحصاري، طي چهل سال حضور حرفهاي، تأثيري در موسيقي شهري ايران گذاشت كه نميتوان ساده از كنارش گذشت و اين زندگي طولاني حرفهاي و خلاقيت و كار را با دو سه جمله كليشهاي، تعريف كرد. نفوذ ناپيدا، ولي تيز و برّنده او بر شيوة نوازندگي ويولن و كمانچه در موسيقي ايراني (و موسيقي كُردي)، ملوديپردازي و تنظيم، بر آنهايي پيداست كه سير تحوّل موسيقي شهري ـ بخوانيد موسيقي در تهران ـ را در چهل سال گذشته با دقت و نكتهسنجي تعقيب و فرصت گرانبهاي معاشرت و همكاري با او را پيدا كردهاند. واضح است كه تعداد چنين افرادي زياد نيست و مسلماً سوداي نوشتن و معرفي كردن اين هنرمند واقعاً مستعد را نداشتهاند. ميرزاده موسيقيداني سراپا حرفهاي، بيزار از خبرسازي و چهرهنمايي در رسانهها، چنان مجذوب سير و سفر كوليوارش در دنياي خود و بازي با اصوات بود كه فرصت نگريستن از بيرون را به خود نميداد و هيچوقت تلاش نكرد كه از زندگي و هنرش، اسطورهاي و يا پرترهاي وجيهالمله بسازد و به طمع مطرح ماندني هميشگي در جامعه، از طريق دوستان و محافل و مطبوعات و راديو و تلويزيون، آن را بر ذهن و ديدگان مردم و بهخصوص جوانها، تحميل كند. كاري كه بسياري از موسيقيدانان نسل او و بعد از او، مثل يك كار روزانه انجام دادهاند و چهبسا تلاشي كه براي اينگونه تبليغات ميكنند، بيش از تلاشي است كه براي «ساختن» موسيقي به خرج ميدهند. اين، تنها وجه از شرافت بيادعاي مجتبي ميرزاده نيست. كسي كه هم از بااستعدادترين موسيقيدانان نسل خود بود و يكي از بااستعدادترين موسيقيدانان همه نسلهايي است كه از آنان اثري را شنيدهايم. اين گفته كساني است كه ميرزاده را بهتر و از نزديك ميشناختند.
مجتبي ميرزاده از اعماق اجتماع برآمد. اجتماعي كه هنوز هم براي موسيقي و موسيقيدان، شأن و منزلتي قايل نيست. پنجاه سال پيش البته وضع بدتر بود. راه پرفراز و نشيبي كه او پيمود، خود موضوع داستاني پركشش و البته واقعي است. (آيا مجتبي ميرزاده كلّ افسانه زندگياش را با كسي گفته بود؟)، از قعر فقر فرهنگي محيط زادگاهش تا اوج شهرت در پايتختي كه دهها موسيقيدان توانا داشت. رؤياي كودكي او با شنيدن راديوي همسايه و صداي ساز مهدي خالدي و پرويز ياحقي شكل گرفت، در نامساعدترين شرايط، به خودآموزي پرداخت و در هجده سالگي نوازندهاي حرفهاي و توانا بود كه با هنرمنداني دهها سال بزرگتر از خود، همكاري ميكرد، بيست و دو ساله بود كه به اركسترهاي بزرگ راديو، راه يافت و شبانهروزش به موسيقي گذشت. شمار آثار او در زمينههاي مختلف، حيرتآور است، هر چند كه هنوز هم فهرست مرتّبي از آثار او فراهم نشده است و شايد هم هيچوقت نشود و آن تعدادي كه گاه خود او هم ميگفت به نظر رقم دقيقي نميآمد و كمتر از حد واقعي آن بود. شنيده شده است كه حدود 45 عنوان فيلم سينمايي و تلويزيوني، با موسيقي او همراه است. تمهاي بديعي كه وي در موسيقي متن سريال تلويزيوني معروف «صمد»، (سالهاي 1349 ـ 1353)، موسيقي متن فيلم «درشكهچي» (سال 1348) بهويژه موسيقي متن برنامه تلويزيوني «كافشو» (1356) انجام داد، در زمان خود توجه فيلمسازان را جلب كرد و خوشبختانه تورج زاهدي در سال 1363 در كتاب «موسيقي فيلم» يادداشتي درباره شخصيت موسيقايي ميرزاده در فيلمهاي ايراني نوشته است كه در اين شماره از ماهنامه مقام موسيقايي، آن را، البته با كمي حذف و تلخيص، ميخوانيد.
حضور نيرومند و بيادعاي زندهياد مجتبي ميرزاده، محدود به يك بخش از موسيقي نيست. هر جا كه زمينهاي از موسيقي فراهم بود، او ميتوانست حاضر باشد و بدرخشد. البته او نتوانست و نخواست كه در مراتب خيلي رسمي و آكادميك بنشيند. نه بر صندلي نوازنده اركستر سمفونيك و نه در هيئت استادي رديفدان، كه به هر حال، كارشان، نواختن مداوم متنهايي ثابت و از پيش نوشتهشده است. ميرزاده شرايط احراز چنين مرتبتهايي را ـ كه امروزه ديگر خيلي هم اسباب رشك و افتخار نيست ـ در زندگياش نداشت. موقعيت او، يكسر متفاوت و منحصر بود. ميرزاده ميتوانست نوازنده قطعات خود باشد، يك بداههنواز استثنايي و گاه در حد معيارهايي بينالمللي، با ذهنيّتي آزاد و بيمرز، و با تواناييهايي كه انديشيدن به آنها در مخيّله يك ويولنيستِ كنسرواتوارگذرانده و يا سهتارنواز حافظ چند رديف، نميگنجد.
آنهايي كه شگفتآفرينيهاي او را در مجالس دوستانه ديدهاند، نيك به ياد دارند كه قدرت تخيّل و تنوع ايدههاي ملوديك و نيرومندي لحن و بيان مجتبي ميرزاده در نوازندگي چه بوده است (اميدوارم براي اثبات اين مدعا به نسلهاي بعد، نمونههاي كافي و روشن از هنر او ضبط شده باشد). مهمترين خصوصيت نوازندگي ميرزاده، در كمانچه و ويولن، استفاده از «افههاي» مخصوص، لحنهاي گونهگون و ديناميسم منحصربهفردي بود كه گاه با زيركي و ظرافت بسيار اجرا ميشد و در شنونده مؤثر ميافتاد. جهان موسيقايي شخصي او، حد و مرزي نميشناخت. اگر سرحال و سر ذوق بود و ميخواست با شيطنت معصومانهاي شنوندگانش را به شگفتي وادارد، ميتوانست از يك ملودي قديمي كُردي شروع كند، آن را به نغمهاي در رديف پيوند بزند، با ظرافت، از همان راه، طرح ملودي مشهوري از يك اثر كلاسيك را بنوازد، از همان به يك ترانة معروف مردمي ـ از همانها كه به شيريني و دلربايي بسياري مينواخت ـ راه باز كند و ناگهان با يك آكورد چهارصدايي و افههاي كوليوار روي ويولن يا كمانچهاش، بخشهايي از يك بداههنوازي معروف موسيقي «جَز»، تكههايي از يك راگاي هندي و هر چه دلش ميخواست اجرا كند. او اين شعبدهبازي عجيب در جهان صداها را طوري با تردستي انجام ميداد كه واقعاً از هيچكس ديگري جز او ساخته نبود. تنها نوازندهاي بود كه توانايي حضور و اجرا در هر نوع نظام موسيقايي را تا حدي داشت و در بعضي از نظامها تا حد بسياري، كه باعث حيرت و تحسين ميشد.
از ساحريهاي او كه بگذريم، تكنوازي ميرزاده به هنگامي كه در حال و هواي خود فرو ميرفت و ميخواست «حكايت دل» را بگويد، از كيفيتي متفاوت بهره داشت. بهويژه وقتي كه ميخواست سهتار به دست بگيرد و در فضاي موسيقي دستگاهي بماند. نوازندگي او را استاداني كه بازخواني مداوم و مضراب به مضراب مجموعه رديف را فريضه ميدانند، البته ظاهراً پسند نميكردند، ولي همانها هم همپاي افراد ديگري كه از حرفهاي و غير حرفهاي، با ميل و رغبت به شنيدن تكنوازي ميرزاده مينشستند، يك زبان و يكدل متفق بودند كه سونوريته و لحن مخصوص و خلاقيتهاي ملوديك و ديناميسم نوازندگي او را نزد كس ديگري نتوان يافت. ميرزاده در بند آن نبود كه اجرايي كلاسيك و «استادانه» (بخوانيد استادمدارانه) داشته باشد، نوازندگي، ذات طبيعي و هستي جاري او بود و او براي بيان آنچه كه در دلش ميگذشت، صداقت و صراحتي داشت كه از طبيعت ساده و مهربانش برميخاست و حتي توانمندي او نيز شايد حاصل اين صداقت غريزي بود. آري، ميرزاده، عجيبترين پديده بين موسيقيداناني بود كه تا آخرين لحظه زندگي، رابطه بدوي و معصومانه خود را با غريزهشان قطع نميكنند.
زندگي شصت ساله مجتبي ميرزاده، مثل تمام صاحبان استعدادهايي در اين حد و مرز صاعقهوار و شكوفان، در اجتماعي كه هيچگاه سالم و امن نبوده و نيست، نميتوانست خالي از بلاها و آفات مخصوص هنرمندان باشد.
موسيقيدان ايراني، در هر دوره تاريخي، چه عصر سنتهاي قديم و چه زماني كه مثلاً سايهاي از مدرنيسم بر آن پرتو افكنده است، قرباني بوده و به قول قدما، مرغي است كه در عزا و عروسي سر بريده ميشود. زندگي او در تنگدستي و عُسرت نگذشت، زيرا هنرمندي محبوب و پرخواستار بود و حتي فرصت انجام بسياري از سفارشها را نداشت، اما طبع شوريده او كه در هيچ نظام مشخصي از قراردادهاي زندگي حرفهاي و اداري و خانوادگي نميگنجيد، موجب رنج و ناراحتي او و برخي از دوستدارانش شد. صاحبان استعدادهايي چنين طوفاني و صاعقهوار از قوانين ديگران تبعيت نميكنند، از قوانين خودشان كه ميتواند هر زمان در تغيير باشد فرمان ميبرند و اين ديگراناند كه خواسته و ناخواسته از آنها تقليد ميكنند. ميرزاده انساني مهربان و نيكطبع بود كه به شيوه خودش زندگي ميكرد و قرار نگذاشته بود كه كسي را به خير يا شرّ راهنمون شود. اما آدمهاي سادهدل و خامي كه مجذوب شخصيت و نيرومندي دروني او بودند، در برابر «كاريزما»ي او عنان اختيار از كف ميدادند و با تقليد نابهجا از روش زندگي بيقرار و طوفاني او، انگار ميخواستند همچون او بشوند. بين آنها استعدادهاي فوقالعادهاي هم ديده ميشد كه از بودن با ميرزاده فراوان ميآموختند و به او وابسته بودند، طوري كه ساعت زندگي خود را با ساعت زندگي او تنظيم ميكردند و از اين رو در مقطعي حساس عنان حيات خود را از دست دادند. نظير اتفاقي كه براي آن هنرمند كرمانشاهي جوان و بااستعداد پيش آمد و سه سال پيش به حالتي از دست رفت كه اهل موسيقي از آن اطلاع دارند. البته اين يادداشت براي طرح چنين مسائلي نيست و قضاوت كردن در اين موارد بسيار دشوار، بلكه غير عملي است. اما پارهاي حرفها و حديثها كه در چند روز بعد از مرگ اندوهبار زندهياد ميرزاده در بعضي از نشستها شنيده ميشد، نويسنده اين يادداشت را بر آن داشت كه در اين زمينه نيز چند سطري بنويسد. ميرزاده، هر چه بود، خودش بود و همان را هم نشان ميداد. نه ميخواست بيعيب نشان داده شود و نه كسي را مستقيم يا غير مستقيم به تقليد از خود، تشويق ميكرد، و در آنچه كه بود، دروغ هم نميگفت. كم نبودند هنرمندان جواني كه از بودن با او هنرشان را اعتلاء دادند و حرمت او را نگه داشتند، ولي اشتباهات زندگي طوفاني او را هم مرتكب نشدند.
از نمونههايي كه ميتوانم در اينجا به ياد بياورم، آقاي بهزاد خدارحمي نوازنده و تنظيمكننده و موسيقيدان تواناي اصفهاني است كه ميدانم ستايشگر هنر ميرزاده بوده و هست، ولي سليقه و روش خودش را در زندگي داشته است و دارد و تنظيمهاي لطيف و دلنشين او يادآور تواناييهاي ميرزاده در اين كار است، بدون اينكه تقليد و يا گرتهبرداري از فوت و فنهاي او باشد. حداقل، وجود موسيقيداني مثل خدارحمي ثابت ميكند كه بين تأثيرپذيري تا تقليد فاصله بسيار است.
شايد بسياري از فاصلهگذاريها، جبههبنديها، طبقهبندي موسيقيدانان مختلف از سوي نهادهاي سياستگزار دولتي، توليدكنندگان «كالا»هاي فرهنگي در بخش خصوصي و گروههايي از موسيقيدانان متمايل به «قدرت»، در بيست و پنج سال گذشته، باعث شد كه موسيقيدانهايي چون مجتبي ميرزاده آنطور كه بايد و شايد شناخته نشوند، هر چند نيروي حضور موسيقايي او در داخل و ايرانيان خارج از كشور، تا آخرين هفتههاي زندگياش قابل درك بود. آن استعداد صاعقهآسا و توانايي شگفت، از ذهنيت فرهنگي و خودآگاهي اجتماعياي كه موسيقيدان اين عصر نيازمند به آن است، كمبهره و شايد بيبهره بود و دريغ كه بيشتر نپاييد. شايد ميتوانست عمر طولانيتر و سلوك سالمتري داشته باشد، اما همين هم كه از او به جا مانده است، آيندگان را در اعجاب و تحسيني كه برادران و پدران ما در چهل سال گذشته در رويارويي با هنر او داشتهاند، شريك خواهد كرد.

مجتبی میرزاده، رنگین"کمان" موسیقی / پیرامون ویولوننوازی میرزاده
سید علیرضا میرعلینقی
سید مجتبی میرزاده (1324 کرمانشاه، 1384 تهران) نوازنده،تنظیم کننده و آهنگساز را میتوان مظهری کامل از استعدادی درخشان و خودآموخته دانست. کودکی و نوجوانی او در منطقهای از ایران طی شد که در آن سالها، بن بستی تیره و تار برای موسیقی و موسیقیدانان به حساب میآمد. فقر امکانات ابتدایی و عشق شعلهور به دانستن و نواختن، جز آموختگی و تاثیرپذیری از هرآنچه که میشنید، راهی پیش پای او نمیگذاشت. همین موضوع در زندگی هنری او وسعت و تنوعی را سبب شد که نظیرش در هیچ موسیقیدان دیگری از نسل او، به این پایه از کیفیت و کمیت مشاهده نشده است. بحث و شرح دربارهی این تواناییهایم متنوع، خود فصلی از یک کتاب میتواند باشد.
ساز اول «میرزاده» ویولون بود. در سالهای کودکی و نوجوانی و اوایل میانسالی او، موسیقی شهری ایران، ویولون (و بعد از آن تار و پیانو) را به عنوان ساز اصلی و مهم میشناخت. تقریبا تمام نوازندگان و آهنگسازان مطرح در آن سالها، از ویولونستها بودند. گذشته از این، ویولون سازی است که به نوازنده امکان میدهد تقریبا هر نوع موسیقی را، به شرط مهارت و تا حدی تطبیق با امکانات فنی، با آن بنوازد.
میرزاده به هیچکدام از زمینه های مختلفی که در آن فعالیت میکرد، اهمیت و اعتباری بیشتر از دیگر زمینهها نمیداد و در هیچیک هم شخصیت کلاسیک و مدرسهای نداشت. در واقع قریحه و خلاقیت شگفتآفرین او در چنین چارچوبهایی نمیگنجید. از این رو بررسی فنی و زیباشناختی آنچه که از هنرویولون نوازی او باقی مانده، کاری است دشوار. میرزاده هنگام تکنوازی و بداههسرایی با ویولون، یک نوازندهی "آزاد" به معنای مطلق کلمه بود. کمان و پنجههای او به سبکبالی، دنیای موسیقیهای گوناگون را درمینوردید. این سفر عجیب میتوانست از درآمدی در مایهی بیات اصفهان شروع شود، به فرازهایی مشهور از موسیقی کولیان موسیقی شرقی پیوند بخورد، سپس به نغمهای رقصان از موسیقی کردی فرود آید و از همانجا موتیفهایی از یک اثر مشهور کلاسیک و رمانتیک را طی کند و ... به آسانی، موسیقی فرهنگهای همجوار، مانند ارمنی، ترکی،هندی و عربی را به گوش برساند. البته روشن است که تمام تکنوازی های هنرمند با استعداد زمان ما، دارای چنین شعبدهبازی های شگفت و حس طنزآلودی نیست. اقتضای مطلب و مناسبت اجرا از یکسو و احوال درونی او از سویی دیگر، باعث تغییر مختصات در اجراهای او بود. این واقعیت تلخ نیز هست که هرآنچه از هنر او به یادگار داریم بیان کنندهی همهی قابلیتهای او نیست، چراکه میرزاده هیچگاه اندیشهای برای ضبط و نگهداری و تدوین آثارش نداشت. با این حال در آخرین اجراهایی که از او باقی مانده است میتوان دقایقی را یافت که حاصل آن کمابیش درچارچوبهای شناخته شدهی موسیقی ایرانی قابل بررسی است. او بهویژه هنگام نواختن کمانچه و سهتار، بیش از زمانی که ویولون بهدست میگرفت، مقید به حفظ و بیان موسیقی کلاسیک ایرانی بود.
حتی در اجراهای کلاسیک نیز نحوهی ارائه مطلب و جملهبندیها، برداشت کاملا ویژهی او را از ردیف موسیقی ایرانی نشان میدهد. سونوریتهی خشدار و به اصطلاح «گلآلود» ویولون او با ویبراسیونهای مخصوصش و درک نقش حساس سکوتها، تاکیدها، و نوانسها و جملهبندیهای باسلیقه و پراحساسش، میتواند پنجرهای به دنیای رنگینکمان ذهن و انگشتان میرزاده بگشاید. دنیایی که هنوز پر از حضور خاطرهی اوست.


مصاحبه با مجتبی میرزاده
فروغ بهمنپور
مجتبي ميرزاده هنرمند صاحب سبك ويولن همچنين داراي لحن و شيوة خاص در تنظيم ملوديهاي ايراني است. چگونه به اين مرحله از هنر رسيديد؟
اين را به حساب لطف شما ميگذارم من كار پيچيدهاي نميكنم. در انتخاب ملودي براي اجراي سلوي ويلن خيلي حساسم شايد هم دقت زيادي در انتخاب نوع سازها و چيدن آن در كنار همديگر دارم. مثلاً براي يك آهنگ كه نياز به دو يا سه تا ساز دارد نميآيم 60 تا نوازنده جمع كنم. از حركات نمايشي هم خوشم نميآيد. به همين دليل هم هست كه تنظيمهاي من مورد توجه قرار گرفت.
چه نوع موسيقي در اوقات فراغت گوش ميكنيد؟
اگر اوقات فراغتي باشد كه به ندرت پيش ميآيد، موسيقي بدون كلام ايراني گوش ميكنم. ويولن آقاي ياحقي، سهتار استاد عبادي، تار جليل شهناز، ني استاد كسايي و خلاصه آثار بدون كلام بزرگان موسيقي ايراني هميشه براي من جذابيت داشته است.
يعني با موسيقي باكلام ارتباطي نداريد؟
چرا البته امروز كه موسيقي باكلام ارزشمندي پيدا نميشود به خاطر همين هم هنوز شنونده صداي محمودي خوانساري، عبدالوهاب شهيدي، قوامي و... هستم.
شما از جمله آهنگسازان پركار اين سالها هستيد. با اين وجود اين پاسخ شما عجيب به نظر ميرسد!
من مجبور هستم كه كار كنم، هنرمند در مملكت ما بايد تا روزي كه ميميرد كار كند وگرنه چرخ زندگياش نميچرخد. اما اگر راستش را بخواهيد در تمام اين سالها صدايي كه بتواند در روح و جان من مثلاً جاي محمودي خوانساري را بگيرد وجود ندارد.
محمودي خوانساري واقعاً عاشق بود. او هيچگاه به اين فكر نكرد كه از هنرش استفاده مادي ببرد. به همين خاطر هم گوشه يك اتاق كوچك از دنيا رفت. تمام زندگي او عشق بود و بس. حالا خود شما كه با همه هنرمندان در ارتباط هستيد، كسي مثل او ميشناسيد. الان همه هنر به دو چيز خلاصه شده است. ثروت و شهرت. شما كدام خواننده را ميشناسيد كه سالهاي سال براي كارش رياضت كشيده باشد. درك مفاهيم ادبي و عرفاني ازجمله مباحث بسيار مهمي است كه خواننده بايد بداند. محمودي خوانساري غرق در سعدي بود، عبدالوهاب شهيدي هم همينطور. حالا خواننده ميآيد پيش ما يك شعر كممايه و اغلب هم بيمايه ميآورد تا برايش آهنگ بسازيم. جالب اينكه خودش هم هيچگونه ارتباطي با آن برقرار نكرده است. خيلي از آنها از درك ابتداييترين واژههاي شعر عاجزند. به همين خاطر هم اغلب آثار توليدشده اين سالها فاقد محتوا و ارزش است.
حرفهاي شما كاملاً منطقي است. اما امروزه ميبينيم كه همين موسيقي بعضاً كمارزش مخاطبان بيشماري دارد.
به خاطر اين هست كه مردم خيلي سطحي شدهاند. شما در بين دوستان و همسالان خودتان چند نفر آدم ميشناسيد كه حداقل يك دستگاه موسيقي را بشناسد. سعدي و حافظ بخواند. خود شما يك روز در خانه استاد معيني كرمانشاهي حرف قشنگي گفتيد؛ شنيدن كلام معيني و نواب و... ساز كسايي و صداي اديب دل سوخته ميخواهد. درست گفتيد. كسي بايد به درجهاي از عرفان و معنويت رسيده تا بتواند از ني استاد كسايي حظ ببرد. البته اين را هم در نظر داشته باشيد كه ما نميتوانيم همه مردم را مجبور كنيم موسيقي اصيل بشنوند. من ميرزاده وظيفه دارم كه موسيقي خوب بسازم حالا چه سنتي چه پاپ. موسيقي بايد محتوا داشته باشد. جوانان در انتخاب موسيقي بايد آزاد باشند.
فكر ميكنيد در دنياي بحرانزده كنوني موسيقي اصيل ايراني در بين نسل جوان مخاطبان زيادي دارد؟
نه حق با شماست. در دنياي پُرتنش امروز يافتن مخاطب براي اين نوع موسيقي كمي دشوار است. جوان امروزي نيازمند تحرك است. درحاليكه موسيقي اصيل ايراني نيازمند تعمق. البته شما يك مسئله را از ياد نبريد. شكل ارائه موسيقي اصيل بايد شود. آنچه كه شما امروز از صدا و سيما ميشنويد، تمام موسيقي اصيل ايراني نيست. چند تا ساز مثل كمانچه و تار ميآورند يك خواننده هم ميآيد و آه و ناله سر ميدهد. خوانندهها هم كه اغلب از آقاي شجريان تقليد ميكنند. به خاطر همين اين نوع موسيقي تكراري و غمانگيز شده است. بايد شكل اجراها تغيير كند.
به نظر من بيشترين مسئوليت متوجه استادان اين رشته از موسيقي است.
كدام استاد؟ شما فكر ميكنيد كسي مثل داود پيرنيا مسئوليت موسيقي در سازمان صدا و سيما را به عهده دارد؟ وقتي كه استاد جليل شهناز را خانهنشين كردند وقتي كه فرهنگ شريف و ياحقي و تجويدي را دلسرد كردند شما چگونه اين حرف را ميزنيد. كدام مسئول رفت سراغ عبادي و منصور صارمي. چند بار شوراي شعر و ترانه سازمان آمدند دنبال معيني كرمانشاهي. ميدانيد كه معيني كرمانشاهي هنوز در خانه اجارهاي زندگي ميكند؟ شما چرا اين حرف را ميزنيد؟ مگر خود شما به من نگفتيد كه منصور صارمي تا آخر عمر در خانه پدر همسرش زندگي كرد؟ عبدالوهاب شهيدي را چرا راهي غربت كردند؟ خيال ميكنيد كه امريكا براي آن استاد سالخورده جذابيت دارد؟ نه به خدا. خود استاد بارها در امريكا به من گفته بود كه چقدر محيط آنجا برايش عذابآور است...
همه آنها كه به امريكا رفتهاند همين را ميگويند. اگر اينطور است اصلاً چرا رفتند؟
اگر كار يك هنرمند را از او بگيرند ديگر برايش چه چيزي باقي ميماند؟ وقتي كه استادان موسيقي را در كمال بياحترامي از كارشان بركنار كردند ديگر شما چه توقعي داريد؟ استاد شهيدي سالها پس از انقلاب در زمين پدرياش زراعت ميكرد. بعد هم كه سنش بالا رفت و توان اين كار را نداشت رفت امريكا نزد دخترش. به نظر من آنجا برايش بهتر است. من ميدانم اگر او اينجا بود و پيچ راديو را باز ميكرد چه عذابي ميكشيد. در مصاحبه با خود شما خواندم كه ايشان در را به روي خودش بسته و ساز ميزند و براي خودش زمزمه ميكند. گاهي هم به ندرت اگر اهل دلي پيدا شود برايش ميخواند. خب اين هم شد آخر و عاقبت يك استاد. حالا وقتي كه عرصه خالي از اين بزرگان شد يك سري نوآموز غير متخصص آمدند و شدند سكاندار موسيقي راديو و تلويزيون. صرف ياد گرفتن يك ساز مثل تار كه نشد موسيقيدان. همين آقايان هستند كه نتوانستند موسيقي اصيل را آنگونه كه بايد ارائه بدهند. يك موسيقي رخوتآور پخش ميكنند و ميگويند اين موسيقي اصيل ماست. از پاپ كه نگوييد. كپي آثار پيش از انقلاب را آوردند و گفتند اين هم پاپ ديگر چه ميخواهيد؟ به نظر من موسيقي پاپ هيچگونه رشدي در ايران نداشته است. خوانندگان ميخواهند صداهاي مقبول مردم در دهه پنجاه را تقليد كنند. هيچگونه ابتكار و نوآوري هم وجود ندارد. ببينيد اگر واروژان و اسفنديار منفردزاده آهنگي ميساختند و ايرج جنتي و اردلان سرفراز و قنبري شعري ميسرود مورد قبول همگان قرار ميگرفت. خاطره آهنگهاي واروژان هنوز هم با ما همراه است. ساختهها و تنظيمهاي او براي همه اقشار جامعه دلچسب بود. اما حالا ميبينيم كه موسيقي پاپ امروز فقط مورد تأييد جوان 15 و 16 ساله است. يك آدم 40 ساله سردرگم است. نه موسيقي اصيل اينها برايش دلچسب است نه پاپ. موسيقي لسآنجلس هم وضعيت بهتري ندارد. هنرمنداني كه آنجا هستند هم هرچه كه از اينجا با خودشان بود بردند و مصرف كردند و ته كشيدند. شنيدم كه شما با سورن مصاحبه كردهايد. حتماً او به شما گفته است كه ديگر موسيقي خوب و ارزشمند پاپ در امريكا هم طرفداري ندارد. به همين خاطر كمتر او سفارش كار دارد. منفردزاده هم همينطور. در صورتي كه اين دو از پيشگامان موسيقي پاپ در ايران بودند. بيشترين زحمت در راه موسيقي پاپ به گردن سورن و دوست هممذهبش واروژان بود. وقتي امريكا بودم سورن را ديدم. هنوز هم ذهنش جوان و پوياست. اما چه فايده. آقاي عطاءالله خرم را دست كم گرفتهايد؟ جهانبخش پازوكي را چطور؟ اما متأسفانه بايد بگويم كه نسل دوميها و سوميها آنقدر با فرهنگ ما بيگانه شدهاند كه ديگر سورن و اسفنديار براي آنها جذابيت ندارند. خود اين عزيزان هم به خاطر شرايط سخت زندگي كه در آنجا دارند گاهي مجبور هستند كه آهنگهايي مطابق جامعه آنجا بسازند كه فرسنگها با شرايط روحيشان فاصله دارد.
چه معياري براي خوب بودن و بد بودن موسيقي پاپ در نظر داريد؟
بد يا خوب بودن اين نوع موسيقي به تركيب سازبندي، تنظيم، انتخاب شعرها و همچنين صداي خواننده بستگي دارد. من نميگويم موسيقي پاپ امروز خيلي بد است. نه كارهاي خوب هم هست. آقاي محمد نوري خيلي درست ميخواند. اما شما چند نفر را مثل او ميشناسيد؟
راستي در آثاري كه اغلب از آن سوي آبها ميآيد، گرايش به موسيقي كردي زياد به چشم ميخورد.
بعضي وقتها از شنيدن آنها احساس بدي دارم. ملوديهاي غربي را ميآورند و يك شعر كردي روي آن ميگذارند و چند تا دختر و پسر هم با دستمال شلنگ تخته مياندازند و اسمش را كردي ميگذارند. آثاري كه شما به آنها اشاره كرديد اصلاً قابل مقايسه با آثار مظهر خالقي و حسن زيرك نيست. آهنگ كردي يك معيارهاي مشخصي دارد. آقاي حشمتالله مسنن يك آهنگساز كرد بود كه در تمام آثارش رنگ و طعم و عطم كردي را ميتوانستيد درك كنيد. البته فقط امريكا نيست. همين ايران هم هست. هستند آهنگسازاني كه گوشههايي از موسيقيهاي محلي را برميدارند و با تنظيمهاي نامربوط به اسم خودشان به بازار ميفرستند.
خود شما بهعنوان يك موسيقيدان كرد چه راهكاري را براي مقابله با اين معضل پيشنهاد ميكنيد؟
من خيلي دوست دارم كه ملوديهاي زيباي كردي را تنظيم كنم و چون خواننده كرد كه خيلي قوي باشد نميشناسم ميخواهم بدون كلام كار كنم. در ضمن مگر من چند نفرم. هم بايد تدريس كنم، هم آهنگ تنظيم كنم هم ويولن بزنم، هم موسيقي فيلم بسازم، هم زن و بچهام را اداره كنم و... فرهنگسازي كار دولت و صدا و سيماست.
به صدا و سيما اشاره كرديد. شما از جمله هنرمندان موفق پيش از انقلاب بوديد كه پس از آن هم با اين سازمان همكاري كرديد. هنوز خاطره آهنگهاي زيباي آن سالها مثل بوي گل سوسن و ياسمن آيد، شهيد مطهري و... در خاطره ما باقي است.
بله. من در زمان انقلاب حدود 200 آهنگ ساختم و تنظيم كردم. آن موقعها در شرايط خاصي كار ميكرديم. روزي كه به سازمان صدا و سيما رفتيم تا اولين سرود را ضبط كنيم همه شيشههاي سازمان شكسته بود. همه چيز از هم پاشيده و همه بلاتكليف بودند. اين آهنگها در همان شرايط ساخته و اجرا شد.
غير از شما چه كساني بودند؟
محمدعلي گلريز، احمدعلي راغب، علي معلم،كامل عليپور، اسفنديار قرهباغي، استاد يوسف زماني و...
با توجه به ممنوعيتي كه اين هنر در سالهاي آغازين انقلاب داشت، شما چگونه فعاليت ميكرديد؟
وقتي كه امام(ره) ميخواست از پاريس به تهران بيايد سازماني به نام كميته استقبال از امام خميني(ره) در تهران تشكيل شده بود. آنها به ما چند سفارش دادند اما نگفتند كه ساز باشد يا نباشد، خواننده باشد يا نباشد. ما هم با الهام از نوحههاي مذهبي و با استفاده از سازهاي برنجي مثل طبل و زنجير و سنج استفاده كرديم. اما هنوز نميدانستيم كه آيا اجازه استفاده از خواننده را داريم يا نه. به خاطر همين از گروه كُر استفاده كرديم.
به خاطر همين محدوديت استفاده از خواننده بود كه اغلب موسيقيها به صورت سرود و دستهجمعي اجرا ميشد؟
همينطور است. آقاي گلريز اولين خوانندهاي بود كه ما از صدايش استفاده كرديم. البته اوايل جرئت نداشتيم. آهنگها را دو يا سه نفري ميخواندند. بعداً گلريز بهتنهايي خواند.
اولين سرودي كه به صورت اركسترال ضبط شد كدام بود؟
سرود «اي مجاهد» با تنظيم آقاي شاهنگيان بود كه با گروه كُر اجرا شد.
يكي از سرودهاي زيبا و به ياد ماندني آن سالها «به لاله در خون خفته، شهيد دست از جان شسته» بود.
اين سرود با همكاري جهانبخش پازوكي اجرا شد.
پازوكي آن موقع درتهران بود؟
بله؛ اركستر داشت. اينجا بايد تأكيد كنم كه هنرمندي مثل پازوكي در همه شاخههاي موسيقي مثل پاپ، اصيل، سرود و حماسه موفق بود. اي كاش قدر هنرش را ميدانستند و همين جا او را به كار ميگرفتند.
از چه سالي دست شما براي اجراها بازتر شد؟
در زمان جنگ ما سرودهاي زيادي ساختيم. مثلاً يك سرود در زمان فتح خرمشهر ساختيم كه گلريز آن را اجرا كرد كه شما آن را با عنوان «اين پيروزي، خجسته باد اين پيروزي» ميشناسيد. اين سرود بسيار مورد توجه حضرت امام قرار گرفت. سرود شهيد مطهري هم همينطور. امام معتقد بود موسيقي بايد در خدمت اسلام باشد. ايشان پس از سرود شهيد مطهري ما را بسيار تشويق كردند.
همكاري شما با سازمان صدا و سيما تا چه سالي ادامه داشت؟
همكاري من با اين سازمان از سال 1339 شروع شد و تا همين چند سال پيش ادامه يافت.
دليل عدم همكاري شما با سازمان چيست؟
اگر در پرده باقي بماند بهتر است.
زماني كه همه هنرمندان بزرگ از سازمان رفتند شما نرفتيد. حالا كه فضا باز شد، شما رفتهايد.
هيچكس قدر زحمات ما را ندانست. همينطور كه گفتم زماني ما در سازمان كار كرديم كه هيچكس نبود. نه دفتر دستكي، نه رئيسي نه معاوني، همه چيز انقلابي بود. ما حتي نميدانستيم چه بايد بكنيم. از چه سازهايي استفاده بكنيم. خون دلها را ما خورديم، استفادهها را امروزيها ميبرند. يك جوان را گذاشتهاند مصدر امور. كار من ميرزاده بايد از صافي او بگذرد و آخر هم مجوز پخش نگيرد. شما خودتان را جاي من بگذاريد. آن آقا كه چهل سال كارش را بعد از من شروع كرده حالا آمده شده رئيس من. به همين خاطر هم من با دلخوري بيرون آمدم. هيچكس هم سراغ من نيامد كه فلاني چرا رفتي؟ كجا رفتي؟ چه ميكني؟ امورات زندگيات چگونه ميگذرد؟ يك طرح تكريم هنرمندان است كه اگر من را تأييد كردند و اگر من پيرمرد شدم يك حقوق چندرغازي برايم در نظر بگيرند. آن هم نه صدا و سيما، وزارت ارشاد. بله؛ اين است عاقبت كار.
اسم شما را در آگهي چند كلاس موسيقي ديدم و خيلي خوشحال شدم.
در حال حاضر مشغول به تدريس ساز ويولن هستم در كنار آن كلاسهاي كمانچه، تئوري موسيقي، سولفژ و آهنگسازي دارم. اينجا راحتتر هستم. خوشحالم كه ميبينم هر روز تعداد مراجعين به كلاسها بيشتر ميشود. يك نكته را هم اضافه كنم كه امروزه كلاسهاي موسيقي همه جا وجود دارد كه متأسفانه هيچگونه نظارتي در كار آنها نميشود. اغلب مدرسان جوان و كمتجربه هستند. بايد خودشان هنر بياموزند. در حال حاضر بيشترين مشكل من با هنرجويان در همين ارتباط است. شاگردي كه دوره ابتدايي را در جاي ديگر گذراند براي دوره عالي پيش من ميآيد ميبينم هنوز درست ساز را در دست نگرفته است. من مدتها بايد وقت صرف كنم تا درست دست گرفتن ويلن و نشستن صحيح هنگام نواختن را ياد او بدهم. يك مسئله ديگر هم اين است كه صرف دانستن يك ساز نميتوان مدرس موسيقي بود. يك معلم موسيقي بايد جامعهشناس و روانشناس خوبي باشد. بايد روح هنر را درك كرده باشد كه اين موارد با تجربه زياد به دست ميآيد. ناگفته نماند كه بابت يك موضوع خيلي خوشحالم و آن اين است كه من، هم پيش از انقلاب مدرس موسيقي بودم و هم پس از آن. خوشبختانه گرايش قشر جوان و نوجوان به يادگيري موسيقي اصيل امروزه بيشتر شده است. قبل از انقلاب خانمي را نميشناختم كه دف بزند يا كمانچه دست بگيرد اگر هم بود خيلي خيلي محدود. شايد كسي تنبور نميشناخت. اما امروزه گروههاي زيادي تشكيل ميشود كه اين جاي خوشحالي است.
به خانمها اشاره كرديد. نقش آنان در گسترش موسيقي ايران چگونه است؟
براي خانمها محدوديتهايي وجود دارد كه اغلب مانع پيشرفت آنها ميشود. بايد فضا و عرصهاي باشد تا يك زن هنرمند هنرش را نشان بدهد. وقتي عرصه را تنگ كنيم نهتنها هنرمند نميتواند نقشي در پيشرفت موسيقي داشته باشد بلكه پژمرده ميشود. البته امروزه فضا براي كار بانوان كمي مناسبتر شده است ولي اين كافي نيست.
در بين شاگردان خودتان خانمها موفقترند يا آقايان؟
من با زنانه و مردانه كردن هنر موافق نيستم. يك هنرجو بايد پشتكار داشته باشد. 90% پشتكار و 10% نبوغ. نوازندگي چند مرحله دارد اول آشنايي و يادگيري ساز، دوم تمرين، سوم تقليد و چهارم ابتكار عمل و نبوغ كه اين مراحل ربطي به زن بودن و مرد بودن ندارد.
پس چرا اغلب نوازندگان مرد هستند؟
به خاطر اينكه يك زن در جامعه محدوديت دارد. مثلاً من چند تا شاگرد خانم داشتم كه از آقايان موفقتر بودند ولي به محض اينكه ازدواج كردند يا بچهدار شدند از ادامه كار بازماندند در صورتي كه پشتكار بيشتري نسبت به آقايان داشتند.
در بين نوازندگان جوان امروزي آيا ميتوان اميد به داشتن مجتبي ميرزادة ديگري داشت؟
به دليل گرفتاريهايي كه جوان امروزي با آن سر و كار دارد و شرايط نامساعد زندگي ديگر وقتي به آن صورت براي جوان باقي نميماند كه در كنار درس و كنكور و اجارهخانه و غيره به مقوله هنر آن هم نوازندگي ويلن كه به قول استاد ياحقي يك ساز وحشي و رامنشدني است بپردازد. يك هنرجو براي رسيدن به هدفش بايد خيلي وقت بگذارد. فكر كنم در كنار چهرههاي ماندگار خواندم كه استاد تجويدي براي ياد گرفتن يك قطعه از موسيقي ساعتها روي گلهاي قالي ميايستاده و تمرين ميكرده است. براي هر جمله از آن مثلاً براي هر گل قالي 17 يا 18 بار تمرين ميكرده است. يا استاد ياحقي كه ميرفته توي زيرزمين و از صبح تا نيمههاي شب تمرين ميكرده است او حتي خيلي از روزها يادش ميرفته نهار بخورد. در اينكه ويلن ساز مشكلي است شكي نيست. چون در اين ساز پردهبندي نداريم. در تار و سهتار يا پيانو شما هر نت كه بزنيد خارج نيست و عيناً همان نت به شما جواب ميدهد ولي در ويلن به علت عدم وجود پردهبندي، كافي است كه يك ميليمتر پايين يا بالا بزنيد. سريعاًً از بازگويي نت مورد نظر خارج ميشويد. شروع ويولن بسيار سخت است. يك ساز چموش است كه به راحتي به شما سواري نميدهد. بايد صبر و حوصله و پشتكار فراوان داشت. يك مسئله كه امروزه كمتر به آن توجه ميشود اين است كه اگر هنرمندي عاشق نباشد نميتواند اثري خلق كند كه به دل بنشيند. يك رابطه تنگاتنگ ميان عشق و موسيقي وجود دارد. مرحوم حسين تهراني يك جمله معروف دارد كه يكي از اركان مهم زندگي هنري را شامل ميشود. او ميگفت هنر صدتاست. نود و نه تا اخلاق و يكي هنر پس بنابراين اخلاق هنري هم بسيار مهم است.
دوستداران هنر شما فقط بايد صداي سازتان را در لابهلاي نوارها پيدا كنند. آيا خيال نداريد كنسرت برگزار كنيد؟
يعني لابلاي همان كنسرتهايي كه پانصد نفر روي صحنه بيايند و نمايش ميدهند. گاهي هم من آرشهاي روي ساز بكشم؟! ميبينيد كه كنسرتگذارها همين چيزهاي سطحي را ميخواهند كه من اهلش نيستم.
منظورم تكنوازي بود!
ببينيد هنوز سازمان يا تشكلي وجود ندارد كه از اين قبيل برنامهها حمايت كند من چند سال پيش كنسرتي در زادگاهم يعني كرمانشاه داشتم. هنوز پس از آنهمه سال كه گذشته است دستمزد من پرداخت نشده است. ميگويند كنسرتگذار كلاهبردار بوده است. ارشاد كرمانشاه هم پاسخگو نيست. من نميدانم كه ارشاد اين وسط چهكاره است. چطور است كه مجوز كنسرت را آنها ميدهند حتي در نوع پوشش مخاطبين دخالت ميكنند ولي در اينگونه موارد پاسخگو نيستند؟
از اجراهايتان در خارج از كشور رضايت داريد؟
اجرا به آن صورت نداشتهام. چند بار به اتفاق حسين شريفي در سليمانيه عراق كنسرت داشتم چند كنسرت هم به اتفاق ناصر رزازي در امريكا داشتم كه متأسفانه CD آن برنامه توسط افراد سودجو به بازار آمد. هيچ مركز مرجعي هم براي پيگيري نيست. همين چيزها مرا دلسرد كرده است. كنسرت در تهران هم كه مصيبت شده است. از هفت خوان كه نه، هفتاد خوان بايد گذشت تا مجوز گرفت بعد هم كنسرتگذار ميآيد و ميگويد فلان خواننده هم بايد باشد تا مردم بيايند. كه اين هم كار من نيست.
ميلاد كيايي همچنين خيلي ديگر از موسيقيدانها ميگويند اگر ميرزاده به جاي اينكه در كرمانشاه به دنيا ميآمد در وين يا هر كجاي ديگر غير از ايران به دنيا ميآمد موتزارتي ديگر ميشد.
من با اين نظر، هم موافق هستم و هم مخالف. موافقم به خاطر اينكه يقيناً هر كس كه به موسيقي علاقه داشته باشد و در هر كشوري كه امكانات كنسرواتوري و مدارس عالي و معلمين خبره و اهل فن باشد رشد ميكند و مخالفم به دليل اينكه شايد همين محروميتها و عدم دسترسي به آن امكانات باعث بروز شكوفايي موسيقي در من شد.
در پايان چه صحبتي داريد؟
براي همه آرزوي كاميابي و سعادت دارم. به جوانان دوستدار موسيقي هم ميگويم كه با عشق دنبال اين كار بيايند. موسيقي را جدي بگيرند. با شركت در هر كلاسي وقت خود را بيهوده تلف نكنند. صرف اينكه فلاني هنرمند معروفي است نزد او نروند. مقوله تدريس فرق ميكند. من هميشه به شاگردانم ميگويم يك گياه هيچوقت زير سايه درخت ديگر رشد نميكند. بايد بيرون بيايد و به آفتاب برسد. از وقت و امكانات موجود حداكثر استفاده را ببرند. راهي كه من بدون امكانات در دوران جواني پيمودم، امروز جوانان سهلتر ميتوانند. اين راه به قول كوهنوردان پاكوب شده است. موفق و سربلند باشيد.

دانلود آثاری از زندهیاد مجتبی میرزاده
آواز در دستگاه نوا - کمانچه مجتبی میرزاده ، آواز علیرضا افتخاری (آلبوم راز گل)
قطعه ضربی شوشتری - ویولون مجتبی میرزاده
قطعه شکفتن - تنظیم مجتبی میرزاده (آلبوم راز گل)
قطعه ارکستری ۱ - کمانچه مجتبی میرزاده (آلبوم گلبانگ شجریان)
قطعه ارکستری ۲ - کمانچه مجتبی میرزاده (آلبوم گلبانگ شجریان)

» در همین زمینه ...
مجتبی میرزاده و موسیقی فیلم
زنده یاد ایرج بسطامی
یادی از تاج اصفهانی و شاگردان
ياد ... استاد جواد معروفی
يـــــــــــاد ... اسدالله ملک
ياد ... هايده
یاد - زنده یاد لطف الله مجد
یادی از رضا محجوبی
بیاد واروژان
یــــــاد ... غلامحسین درویش






